تبلیغات
GameInformer - سایت هوادار باتیستا

کلیپ جالبی که باتیستا برای مکمل های بدنسازی تبلیغ میکنه رو براتون آماده کردیم...
مشاهده در صفحات جانبی.در بخش هوادارباتیستا


 

 

 

[http://]

یک کلیپ از ضایع شدن یکی از طرفتاران سینا توسط باتیستا(حتما مساهده کنید)

[http://]

 

ضایع شدن جان سینا توسط تماشاگران و طرفتارانش

[http://]

.:: لیست افراد حاصر درwwe::.

 

لیست افراد اخراج شده ازwwe

 

...................................................

dave batista   IN  MMA

 

سلام امروز تمرین باتیستا در بوکس mmaکذاشتم. نظر یادتون نره

باتشکر امین عطایی(مدیر)

[http://www.aparat.com/v/9b2946207cfe91ad1c5c5f4888f39cbb29042]
]

 

.................................................................................................................................

 

batista vs gameبادخالت کندی

[http://www.aparat.com/v/a30499ad9ae847c32510caccd5d2af7129050]

 

........................................................................................................

کتاب که باتیستا در مورد  زندگی اش نوشته

 

 

 

کتابی که نوشته خود باتیستا است رو براتون قرار دادم.
هر داستانی شروعی دارد . شروع داستان من در واشنگتن دی سی و در سال 1969 بود . واشنگتن دی سی در دهه های شصت و هفتاد و هشتاد یکی از فقیرترین منطقه های کشور بود . قتل یک چیز متداول بود . و کراک و کوکائین تازه وارد بازار شده بودند . زندگی برای کودکان حتی از زندگی در خیلی از کشورهای جهان سوم هم بدتر بود . سیاستمداران فاسد بودند . بی خانمانی به اوج رسیده بود . و حتی مردم پابند به قانون پلیس را به چشم دشمن می دیدند
.

ولی برای من خانه بود .

من این حرف را نمی زنم که شرایط بد و جنایی وقتی که در حال رشد بودم روی من تاثیر نگذاشت . این طور نبود که من در یک شرایط امن و دور از بقیه زندگی کنم . حتی قبل از این که نه ساله بشم سه مورد قتل در حیاط پشتیمان اتفاق افتاد . در شرایطی که واشنگتن برای خیلی از مردم محل خیلی بدی بود ، برای من این طور نبود . و دلیل بزرگش مادرم بود .

خانواده

من در 18 ژانویه سال 1969 به دنیا آمدم .

به دلایل عجیب تاریخ تولد موضوع مهمی در کشتی کچ جهان محسوب می شود . وقتی که تازه کارم را شروع کرده بودم یک نفر در جایی نوشت که من در سال 1966 به دنیا آمدم . این تاریخ به دلایلی خیلی بین مردم مورد قبول واقع شد . تاریخ های دیگری هم هستند که خیلی عمومی شدند . تاریخ های خیلی زیادی . در نتیجه وقتی که من تاریخ درست را می گویم خیلی از مردم فکر می کنند که من در مورد سنم دروغ می گویم .

من به خدا قسم می خورم که این مسئله به موضوع بزرگی تبدیل شده .

همین هفته ی پیش یه پسری به دوست دخترم گفت که من در مورد سنم بهش دروغ گفتم گفت که من واقعا سی و هشت سالم نیست . گفت که من چهل و دو سالم است . شاید می خواست بپرونتش نمی دونم .

من در مورد تولدم دروغ نمی گویم . من سعی می کنم که در مورد هیچ چیزی دروغ نگم . ولی حداقل اون طوری نه . این یک راز نیست که من دیر به این حرفه آمدم .من وقتی که وارد کشتی کچ شدم تقریبا سی سالم بود . این سن برای شروع کار یک کشتی کچ کار خیلی دیر است . من هیچ وقت در مورد سنم دروغ نگفتم و احمق نیستم که الان این کار را بکنم . حداقل اگر می خواستم دروغ بگم نمی گفتم که سی و هشت سالم است و دست کم پنج سال از سنم کم می کردم .

من یک خواهر دارم که تقریبا یک سال بعد از من به دنیا آمد . پدر و مادر ما برای نام گذاری ما خیلی حوصله نداشتند . من اسم پدرم را روی خودم گذاشتم دیوید مایکل باتیستا و خواهرم اسم مادرم را روی خودش گذاشت دنا رید باتیستا این جوری برای مردم آسانتر بود که اسم های ما را به خاطر بسپارند .

(
تلفظ اسم من در کشتی کچ‌‌‌Batista است ولی در شناسنامه ام بعد از اولین a یک u دارد )

پدرم در واشنگتن به دنیا آمد ولی خانواده اش اهل فیلیپین بودند و من به عنوان یک کشتی گیر همیشه به خاطر رابطه ی فامیلی ام احساس علاقه قوی ای نسبت به طرفداران فیلیپینی ام دارم . پدر او – پدر بزرگ من – در ارتش کار می کرد . او زیاد در مورد شغلش صحبت نمی کرد ولی من می دانم که او در جنگ جهانی دوم حظور داشت . و او در جنگ مجروح شده بود . خانواده در آن زمان به او به عنوان یک افسانه نگاه می کردند ولی من چیز زیادی در موردش نمی دانم .

من همیشه شنیدم که او خیلی مورد علاقه ی خانم ها بود و وقتی که جوان بود برای خودش مشکلاتی در سن فرانسیسکو درست کرد . او عضو یک گروه گانگستری بود و به دلایلی یا دلایل دیگر آنها می خواستند که او را بکشند . در هر حال او این طوری برای من تعریف کرده . او به خاطر آن مشکلات از شهر خارج شد و به شرق آمریکا آمد .

وقتی که من به دنیا آمدم سال ها از آن روزهای سخت گذشته بود . و هرگز با من در مورد آن چیزها صحبت نمی کرد . من فکر می کنم که نوه ی مورد علاقه ی او بودم و او نمی خواست که این را نشان بدهد . و در شهر همیشه به من افتخار می کرد .

برطبق داستان های خانواده پدر بزرگ من هیچ وقت هیچ کدام از نوه هایش را وقتی که بچه بودند بغل نمی کرد . او از آن نوع آدم ها نبود . ولی یک روز که یک چیزی داشت می سوخت یا یک همچین چیزی داشت اتفاق می افتاد مادرم من را توی بغل پدربزرگم گذاشت . چهره ی پدربزرگم سرحال آمد . وقتی مادرم برگشت که من را بگیرد ، من و پدربزرگم حسابی با هم صمیمی شده بودیم . از آن روز به بعد من نوه ی مورد علاقه ی او بودم . من هنوز به یاد دارم که او از من می پرسید که چه قدر دوستش دارم و من دست هایم را باز می کردم و می گفتم این قدر .

وقتی که او در سال 1998 مرد قلب من شکست . او در قبرستان آرلینگتون به خاک سپرده شد . محلی برای مردان و زنانی که به کشور خدمت کردند .

پدربزرگ من شغل های زیادی در واشینگتن داشت . ولی من او را به عنوان یک آرایشگر به یاد دارم . او یک مغازه در آکسن هیل ماریلند داشت . یک مکان قدیمی که چهار تا صندلی داشت . او در محله خیلی معروف بود .همه او را می شناختند . وقتی که با او به مک دونالد می رفتی یا باهاش قدم می زدی همه بهت سلام می گفتند . او خیلی دوست داشتنی بود .

او یک پدر بزرگ بخشنده بود . وقتی که من حدود شش یا هفت سال داشتم خانه ی ما خیلی به مغازه ی او نزدیک بود و فقط چند تا کوچه فاصله داشت . من به مغازه ی او می رفتم و روی صندلی می نشستم . او به من آبنبات چوبی می داد . پسر عموم آنتونی که کمی از من بزگتر بود هم با من می آمد . بعضی وقت ها پدربزرگم به ما پول می داد و ما به مغازه ی اسباب بازی فروشی آر می رفتم . آن مغازه دقیقا آن طرف خیابان بود .

برای مدتی من و آنتونی کار جالبی می کردیم . ما اسباب بازی ها را می خردیم و باهاشون بازی می کردیم و وقتی که از آن ها خسته می شدیم ، آن ها را می شکستیم و به مغازه برمی گرداندیم .

ما می گفتیم که این اسباب بازی ها شکسته اند .

و آن ها اسباب بازی های شکسته را می گرفتند و آن ها را عوض می کردند و ما اسباب بازی های بیشتری می گرفتیم .

من و آنتونی خیلی به هم نزدیک بودیم . خیلی نزدیک . او تنها فامیل پسر هم سن من بود . و برای مدتی من با او خواهرش و پدر و مادرش زندگی کردم . این کار ما را خیلی به هم نزدیک کرد . ما مثل دو تا برادر بودیم . او مثل هر برادر بزرگتر دیگری برای من قلدر بازی در می آورد . بعضی وقت ها من را آن قدر اذیت می کرد که من گریه می کردم و کارهایی مثل این . ولی من باز هم دوستش داشتم . من همیشه دوست داشتم که مثل او باشم .

متاسفانه او چند سال پیش در یک حادثه وحشتناک رانندگی مرد . این واقعا شک بزرگی برای خانواده بود . من هنوز دلم برایش تنگ می شود .

همیشه برای یک لحظه کودکیم را به یاد می آورم .زمانی که مادر من هیچ شغلی نداشت ولی خوشبختیم را در آنجا با چشم می دیدم.مادرم هم خودش را خوشبخت می دانست اما به هر حال او دو کودک کوچک داشت و مجبور بود برای گرسنه نماندن آنها کار کند.کار سخت.او بعد از مدتی سر کار رفت هر چند که میزان مزد او کم بود.شغل او کفاف ادامه زندگی را نمی داد و او برای بدست آوردن پول اضافی خانه های مردم را نظافت می کرد.من  و خواهرم هیچ چیز نمی توانستیم نگاه داریم و هیچ چیز برای گذراندن فراغت خود نداشتیم.مادرم هم به فکر این قضیه بود و شغلهایش رو به بهبودی بود و روز به روز در آمد خود را افزایش میداد.در واقع با حقوق فعلی او ما حتی جای مناسبی برای خوابیدن نداشتیم.بعد از مدتی او در سرویس پیام رسانی (پیک) استخدام شد و سر انجام بعد از مدتها به DHL راه پیدا کرد.شاید استخدام او در "دی اچ ال"یک موهبت الهی برای ما بود .طوری که ورق زندگی ما را تاحدی برگرداند.شاید کار و زحمات مادرم در حال حاضر هم برایش غرور آفرینی و سربلندی آفریده است به طوری که در حال حاضر به یک انسان آبرودار در محله ی Teamster Local 85 در سان فرانسیسکو شناخته میشود.من در تمام عمرم همیشه و به خاطر همه چیز از او سپاسگذارم.

ما در خیابان چهارهم که نزدیک خیابان Divisadero  و خیابان castro  بود زندگی می کردیم.و مدرسه ی من بین این دو خیابان در واشنگتن دی سی واقع بود و در راه مدرسه تا خانه مان دو تا پارک وجود داشت ،یکی از آنها  Buena.  و دیگری VistaDuboce نام داشت که من با علاقه ی زیادم فقط می توانستم آنها را از دور مشاهده کنم ،چرا که هزینه ی ورودی این پارکها رو نداشتم . همچنین در راه خانه آپارتمانها و خانه های زیبایی رو میدیدم که انواع و اقسام مبلمان های زیبا را شاهد بودم که در آنها جای داده شده بود.به هر حال من باید فقط حسرت آن خانه ها را می خوردم.

یک روز مادرم یک تشک نرم و خوب از یکی از آشنایان گرفت و خواهر کوچکم بیشتر به آن احتیاج داشت ولی من هم خیلی دوست داشتم روی آن بخوابم بنابران مادرم این تشک را به گونه ای جالب بین ما تقسیم کرد.ما حتی برای حل مشکل فقدان مبلمان هم فکر اندیشیدیم و جعبه های شیر را بگونه ای زیبا تزئئن کردیم و به جای صندلی در آشپزخانه مان قرار دادیم و با استفاده از قرره های سیمی یک میز مناسب بین این صندلی قرار دادیم و تا سالها از آنها استفاده نمودیم .حتی تا این اواخر این کار شیک بودن خود را حفظ کرد.

مادرم پوشاک روزمره ی ما را از حراجی ها تهیه می کرد .من به یاد دارم یک روز بعد از خرید یک جفت کفش برایم در راه مدرسه کف آن از کفشم جدا شد و من برای اینکه پاهایم خیس نشود یک تکه مقوا از سطل زباله برداشتم و در کف کفشم قرار دادم.

.: Weblog Themes By VatanSkin :.